در چشمانداز متحول روابط بینالملل، منازعه میان جمهوری اسلامی ایران و اسرائیل بهطور فزایندهای از عرصههای سنتی نظامی به حوزههای نوین و ناملموس، بهویژه فضای سایبری، تسری یافته است. این عرصه، که مشخصه آن گمنامی نسبی، هزینه پایین تهاجم و امکان انکارپذیری است، به میدان اصلی جنگ ترکیبی بدل شده است. سایبرتروریسم، بهعنوان یکی از پیامدهای انقلاب فناوری اطلاعات، دیگر نه یک تهدید فرضی ، بلکه ابزاری راهبردی در دست بازیگران دولتی برای تحمیل هزینه، ایجاد بیثباتی و پیشبرد اهداف ژئوپلیتیک بدون عبور از آستانه یک جنگ تمامعیار است.
تکامل تهدیدات سایبری علیه ایران
وابستگی گسترده زیرساختهای اقتصادی، اجتماعی و امنیتی ایران به فضای دیجیتال، این کشور را به هدفی جذاب و آسیبپذیر در برابر حملات سایبری بدل کرده است. در دو دهه اخیر، تهدیدات سایبری علیه ایران از یک الگوی چندلایه پیروی کردهاند که هر لایه هدفی مشخص را دنبال میکند. این جنگ پنهان که ریشههای آن به حملات بدافزاری بسیار پیچیدهای در اوایل دهه ۲۰۱۰ بازمیگردد – که هدف آنها تخریب فیزیکی زیرساختهای صنعتی و هستهای بود – اکنون به ابعاد پیچیدهتری تکامل یافته است.
چهره جدید این تروریسم دیجیتال بر چهار محور اصلی استوار است:
1-ایجاد هراس و بیاعتمادی عمومی: حملات به زیرساختهای حیاتی مانند سامانه راهآهن (۲۰۲۱) یا سیستم بانکی، با هدف ایجاد اختلال در زندگی روزمره شهروندان و القای حس ناتوانی حاکمیت در تأمین امنیت طراحی میشوند.
2-جنگ شناختی و مدیریت افکار عمومی: استفاده از پلتفرمهای دیجیتال برای انتشار اطلاعات نادرست، تحریک نارضایتیهای اجتماعی و تصویرسازی منفی از نظام، با هدف بیثباتسازی از درون.
3-تخریب زیرساختی: ادامه الگوی حملات بدافزاری برای آسیب رساندن به مراکز داده، بخش انرژی و صنایع کلیدی.
4-حذف فیزیکی هدفمند: بهرهگیری از جاسوسی سایبری برای شناسایی و ترور نخبگان علمی و نظامی، مانند آنچه در مورد شهید محسن فخریزاده رخ داد، که نقض آشکار حاکمیت ملی و منشور ملل متحد محسوب میشود.
این رویکرد چندوجهی نشان میدهد که در نگاه طرف متخاصم، فضای سایبری یک ابزار صرفاً فنی نیست، بلکه یک صحنه نبرد راهبردی برای به چالش کشیدن امنیت ملی ایران در تمامی سطوح است.
جنگ ۱۲ روزه
نقطه اوج این تقابل در جریان جنگ ۱۲ روزه ژوئن ۲۰۲۵ (خرداد ۱۴۰۴) به نمایش درآمد، جایی که حمله سایبری گسترده به زیرساختهای بانکی ایران، بهویژه بانک سپه، ابعاد جدیدی از آسیبپذیری ملی را آشکار ساخت. در ۲۷ خرداد ۱۴۰۴، در پنجمین روز درگیری نظامی، گروه هکری «گنجشک درنده»، که منتسب به اسرائیل است، با حمله به بانک سپه، خدمات آن را به طور کامل قطع کرد. این رویداد نه صرفاً یک اختلال فنی ، بلکه یک عملیات راهبردی با زمانبندی دقیق بود.
اثرات این حمله با توجه به زمینه آن تشدید شد. همزمان با حملات هوایی اسرائیل، موجی از شهروندان تهرانی به استانهای شمالی مهاجرت کرده بودند. در چنین شرایطی، قطع خدمات بانکی در کشوری که ۹۸.۵٪ تراکنشهای آن به صورت دیجیتال و با کارت بانکی انجام میشود و سقف برداشت نقدی روزانه محدود است، به یک بحران تمامعیار تبدیل شد.
این حمله نه تنها زنجیره تأمین کالاهای اساسی مانند آرد و نان را که بانک سپه در آن نقش داشت مختل کرد، بلکه با ایجاد صفهای طولانی در مقابل معدود خودپردازهای فعال، حس ناامنی و اضطراب را در جامعه تزریق نمود.
حمله متعاقب به صرافی رمزارز نوبیتکس و سرقت حدود ۹۰ میلیون دلار، به همراه ادعای یک گروه هکری دیگر مبنی بر دسترسی به اطلاعات ۴۲ میلیون مشتری بانک سپه، ضربهای دیگر به اعتماد عمومی و پایداری سیستم مالی وارد آورد. این وقایع نشان داد که جنگ سایبری چگونه میتواند در زمان بحران نظامی، به عنوان یک سلاح روانی و اقتصادی مؤثر عمل کند.
تحول دکترینها
جنگ اخیر و حملات سایبری پیرامون آن، نشانگر یک تحول دکترینال بنیادین در هر دو سوی میدان بود. راهبرد تلآویو، که به نظر میرسد بر اساس طرح ارائهشده توسط «ایال زامیر» در موسسه واشنگتن تدوین شده، بر یک جنگ چندمحوره و ترکیبی استوار است. این دکترین به جای ایده جنگ فراگیر، بر رویکردی چندلایه و فرساینده تمرکز دارد که شامل عملیات نظامی دقیق و هدفمند، فشار دیپلماتیک، تحریمهای اقتصادی، جنگ رسانهای و مهمتر از همه، حملات سایبری بیامان است. هدف نهایی این استراتژی، که میتوان آن را «مرگ با هزار برش» توصیف کرد، فرسایش تدریجی توان ملی ایران از طریق حملات مداوم در تمامی حوزههاست.
نمود عملی این دکترین، اجرای بیش از ۲۰ هزار حمله سایبری ثبتشده علیه ایران در طول جنگ ۱۲ روزه بود که به اختلال جدی در سامانههای پدافند هوایی و زیرساختهای حیاتی منجر شد. این ظرفیت تهاجمی، خود بر پایه سالها گردآوری اطلاعات از طریق شبکههای جاسوسی انسانی، دادههای باز و نفوذهای سایبری استوار بود؛ همان فرایندی که پیش از جنگ نیز به شناسایی و حذف فیزیکی بیش از ۱۲ دانشمند و مقام نظامی ایران انجامیده بود.
در مقابل، جمهوری اسلامی ایران نیز در این کارزار، گذاری تعیینکننده از یک موضع عمدتاً تدافعی و واکنشی به یک دکترین سایبری منسجم و تهاجمی را به نمایش گذاشت. فضای سایبری دیگر یک ابزار کمکی یا حاشیهای نبود، بلکه به جزئی جداییناپذیر و همتراز با ابزارهای نظامی در دکترین جنگی ایران تبدیل شده بود. گزارش یکی از شرکتهای معتبر امنیت شبکه مبنی بر افزایش ۷۰۰ درصدی حملات سایبری منتسب به ایران علیه منافع اسرائیل، گواهی بر این تغییر رویکرد است.
این حملات دیگر صرفاً ماهیت تخریبی نداشتند، بلکه اهداف پیچیده و چندوجهی را دنبال میکردند؛ از جمله اجرای عملیات روانی پیشرفته با استفاده از هوش مصنوعی برای تولید و توزیع محتوای جعلی به زبان عبری با هدف تضعیف روحیه جامعه اسرائیل، تا استفاده از نفوذ سایبری برای شناسایی تاکتیکی و رصد لحظهای محل اصابت موشکها از طریق هک دوربینهای امنیتی.
علاوه بر این، ایران با انجام حملات نمادین و سریع به اهدافی راهبردی، ساعاتی پس از تهدیدات مقامات آمریکا، توانایی خود برای پاسخ فوری و نمایش قدرت بازدارنده را به رخ کشید. این تحول راهبردی در سطح کلان نیز خود را نمایان ساخت؛ جایی که ایران در واکنشی مستقیم به نقش جاسوسی فناوریهای غربی، رسماً استفاده از سامانه موقعیتیاب جهانی را متوقف و فرایند مهاجرت به سامانه چینی بیدو را کلید زد. این اقدام، نشاندهنده همگرایی عمیقتر با بلوک شرق و تلاشی جدی برای دستیابی به «حاکمیت دیجیتال» در برابر فشارهای فناورانه است.
خط مقدم نامرئی و آینده منازعه
تحلیل تقابل سایبری میان تهران و تلآویو نشان میدهد که این عرصه به خط مقدم اصلی یک جنگ فرسایشی و دائمی تبدیل شده است. این جنگ حتی در زمان آتشبس نظامی نیز ادامه مییابد، زیرا ماهیت آن به طرفین اجازه میدهد تا بدون برانگیختن واکنشهای شدید بینالمللی، به تحمیل هزینه بر یکدیگر ادامه دهند.
برای ایران این تقابلها ضعفهای ساختاری مانند عدم تمرکززدایی از دادههای حساس دولتی را آشکار ساخت، اما همزمان به کاتالیزوری برای تسریع در ایجاد یک «سپر دفاعی چندلایه» و تدوین یک دکترین سایبری تهاجمی بدل شد. تشکیل کارگروههای ویژه بینبخشی و تخصیص منابع برای جبران خسارات اقتصاد دیجیتال، نشاندهنده درک عمیقتر این تهدید در سطح حاکمیتی است.
در نهایت جنگ دیجیتال میان ایران و اسرائیل از یک سری حملات فنی پراکنده به یک منازعه راهبردی تمامعیار با منطق، دکترین و اهداف سیاسی مشخص تکامل یافته است. این جبهه نامرئی، که در آن بایتها جایگزین گلولهها شدهاند، نهتنها آینده امنیت ملی دو کشور، بلکه ماهیت جنگ و صلح در قرن بیست و یکم را بازتعریف میکند. موفقیت در این عرصه دیگر به یک «سپر جادویی» و دفاع مطلق وابسته نیست، بلکه نیازمند تابآوری، پیشدستی استراتژیک و توانایی انطباق سریع با چهره متغیر تهدیدات است.
هدی یوسفی، کارشناس مسائل خلیج فارس
